زندگی بازی های عجیبی دارد. گاه چنان تو را در پیچ و تاب های خودش غرقت می كند كه همه چیز را فراموش می كنی و در جایی كه انتظارش را نداری ضربه اش را می زند. حال ممكن است این شوك و ضربه برایت خوب باشد یا بد. همیشه باید آماده باشی. آماده برای ضربه هایش. اگر در تو ترس ببیند ، اگر ببیند از او فرار می كنی و نمی خواهی با آن رودررو شوی ، اگر در مقابلش كله شقی كنی ، رهایت نمی كند. تا بارها به زمین نزند تو را دست بردار نیست. باید كنار بیایی با او ، رفیق شوی. نیاید تحریكش كرد. وقتی رام شد ، دنیا را به كامت می كند.
فكرش را نمی كردم كه جمعه شب ماندن در آن جا این قدر خسته كننده و عذاب آور باشد. هنوز هم یا وجود خوابیدن احساس خستگی می كنم. هوا به شدت گرفته ی این روز هم حالت را می گیرد.
خسته شدم از شنیدن این كلمه های وظیقه و كادر. ازیك طرف بین خودشان و دیگران فرق می گذارند و از طرف دیگر انتظاراتی كه از خودشان دارند را از ما دارند. نمی دانم این جا قانون حكم فرماست یا عرف.
این روزها فرصتی نمی گذارد برای اینجا. سرعت اینترنت هم شده افتضاح. نمی دانم چرا بر خلاف دنیا مه هر روز بهتر می شود ما باید عقب برویم. خلاصه اینكه حرف زیاد است ولی وقتی سرت شلوغ شود و وقت برای خوابت هم كم می اوری همین است دیگر. تازه اول زندگیست. آن هم زندگی در این سرزمین. ( اگر ادامه دهم منفی بافی هایم شروع می شوند )
امشب بارید. بعد از مدت ها خالی کرد خودش را. بارید و بارید. هنوز هم گاهی می بارد. هوای ابریدلم را می گویم. دیگر طاقت نیاوردم. بعد از این همه مدت حقش بود بارانی بیاید و سیرابش کند. این همه بی تابی کرد. این همه سوخت. این همه صبر کرد. حالا بگذار لذت ببرد. خنک شود. بگذار دمی بیارامد. بگذار حس کند نسیم خنکی که برایش این همه صبر کرد. این همه توی خودش ضجه زد.
تمام ان خاطرات ، تمام آن گذشته می آید و در یک لحظه رد می شود و می رود. همه چیز شده است بک لحظه. انگار که اصلاَ وجود خارجی نداشته است. حالا لبریزم. لبریز لبریز. می دانم تصورش را هم نمی کردی...
من از نور و غزل زیبا شدم باز
تو گیج و ویج از خود گم شدن ها
من از من مردم و پیدا شدم باز
من از من مردم و پیدا شدم باز
من از من مردم و پیدا شدم باز
من از من مردم و پیدا شدم باز...
پ ن : دست خودم نبود. هوای دلم بارید. شدید. بعد از یک خشکسالی طولانی و طاقت فرسا. یادش می افتم باز هم رگباری می زند و می خواهد ببارد. این همه ... کجا بود... نمی دانم.
خیلی وسوسه شده ام برای تجربه های جدید و بکر. برای چیز ها و کارهایی که فقط توی رویا و خواب شب می توانستم ببینم. به قول عزیزی که می گفت مهم این است که تجربه کنی همه چیز را در زندگی ات نه اینکه بترسی از شکست. مثل همیشه حرف هایش برایم آرامش آورد. از روزی که دیدم که بعضی خواسته هایی که خوابش را نمی دیدم ، چطور اکنون در یک قدمی آن ها هستم ، توقعم بالا رفته است. خیلی بالا. دارم جاه طلب تر می شوم. جاه طلب برای پیشرفت و تجربه ، برای بهتر فهمیدن و بهتر دیدن.
بار دیگر ناسازگارم بیخواب، پرخاشگر، ستیزهجو یک روز کار میکنم، گویی حیوانی را شلاق میزنم، هر آنچه مقدس است دشنام میدهم و [یک روز] صبح تا غروب به پشت میخوابم با ترانهای کاهل بر لبانم، چون سیگاری نیفروخته و این دیوانهام میکند خود را نفرین میکنم، دلم به حال خودم میسوزد بار دیگر ناسازگارم بیخواب، پرخاشگر، ستیزهجو اینبار نیز در اشتباهم دلیلی برای ناسازگاری ندارم آنچه میکنم، شرمآور است، زشت است اما گریزی نیست به تو حسادت میورزم مرا ببخش